ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٧  

ایسنا: با اعلام خروج یک‌هزار دانشجو از کشور طی هشت ماه گذشته؛

معاون دانشجویی وزارت علوم: برای کلیه دانشجویان ایرانی متقاضی انتقال در داخل کشور ظرفیت پذیرش داریم

دکتر محمود ملاباشی: برای هر کسی که خواهان انتقال باشد، در دانشگاه‌های ایران جای خالی وجود دارد.

********************************************************

استاد : دانشجویان عزیز یه کم مهربون تر بشینید این بنده های خدا بتونند از دانشگاه های بی مصرف خارجی نجات پیدا کنند . حیف نیست این همه کلاس فقط جایگاه تعداد کمی دانشجو باشه ؟ آخه شماها دو تا ساختمون می خواین چی کار ؟

نمی گید اصرافه ؟

 

ورود رهایی یافتگان عزیز را به موسسه ارشاد خوشامد می گوییم .

 

در کلاس:

 

شما که تو بالکن نشستی حواست کجاست ؟

 

آی تو ! برای چی سر کلاس آدامس می جویی؟

 

-         آدامس نیست استاد ! جا کم اومده، انگشت پای جلوییه . ...

 

 



 
 
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸٧  

سه تا کلاس طولانی داریم . 1 هفته است دانشگاه نرفتم .


جلوی صندوق صدقات وایمیسم .


دو تا 100 تومنی و یک 200 تومنی در می آرم .


ببین خدا !


این 100 برای اولی


این 100 برای دومی


این 200 برای سومی


می شه واحدی 50 تومن .


این استادای فردا نیان . حالا یواش یواش دستم می آد چقدر می شه


بیشترش می کنم و با هم کنار می آیم .


تازه خودت می دونی نمی گم چیز بدی بشه ! یه اتفاق خوشایند پیش بیاد و نیان .


......


بعد چند دقیقه پشیمون می شم .


<!--[if !supportLists]-->-         اه ... حواسم نبودا ! باید نصفشو الان می انداختم اگه نمی اومدند


نصف دیگشو فردا !


یه نگاه به شکاف صندوق نشون می ده که سر 200 تومنی یعنی نصفش بیرونه .


ببین اگه بیان این 200 رو پس می گیرما ( این یه تیکش شوخی بود )


...........................


فردا استاد وسطی نمی آد . تا این جا مشخص می شه باید واحدی 200 تومن


حساب کنم . بالاخره قیمت همه چیز رفته بالا دیگه .



 
 
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٧  


 
گربه ای که دانش گاه را دوست می دارد
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧  



 

۱- جلوی دانشگاه از توی سطل مکانیزه یه دم اومده بیرون و تکون می خوره .ردشو می گیرم تا می رسم به یه گربه  . از همون روز  توجهم به این موجود جلب می شه.

معمولا از این طرف خیابون نمی رم که گربهه رو نبینم .

۲- با یکی از بچه ها می ریم که یهو این می آد طرفمون. ما هم از ترس می پیچیم

تو کوچه بغلی . مثل قاتلی خونسرد پا به پای ما می آد .

اما این جا کوچه نیست یه بن بسته که با چند قدم تموم می شه .

ما ( من و دوستم ) به هم می چسبیم دستمونو چفت کردیم تو دست اون یکی . باید

چی کار کنیم ؟ داد بزنیم : وای گربه ... وای خوردمون !! اما جلوی دانشگاه است و

بهتره آبرومونو حفظ کنیم .

فرصت کمه باید تصمیم بگیرم . تصمیمی که مرگ یا زندگی رو پیش رو داره .

پس این ریسک رو قبول می کنم .حداقل می تونم جون دوستمو نجات بدم . 

با قدرتی بی سابقه یک قدم می ذارم جلو .تو چشم هاش خیره می شم . اون هم همین کار

رو می کنه . با نگاهش می گه اصلا حسابم نمی کنه و می فهمه می ترسم .

حالا وقتشه !

در حرکتی ناگهانی یک پامو محکم به زمین می کوبم و داد می زنم : پیشششششش!

در این حالت من اگر جاش باشم سریع فرار می کنم اما اون نگاهی زیر چشمی می کنه

و آهسته پشتشو بهم می کنه و قدم زنان می ره !

من به عنوان جوینده دانش از این ماجرایی که در نزدیکی محل دانشگاه روی داد نتایجی

می گیرم که نوشتنش می تونه برای نسل های بعدی آموزنده باشه.

-     اگر حمله می کرد می تونستم با کیفم بزنمش ، پس اون قدرم ترس نداشت !

- اگر یکی ما رو تو اون وضع در حالی که به هم چسبیده بودیم ( انگار می خوان تیربارونمون کنند ) و بعد اون گربه ای که یک سوم یکیمون هم نبود و شجاعانه برامون قیافه گرفته بود ومی دید چی می شد ؟

-با همه ی این ها به خودم افتخار می کنم که حداقل تو اون لحظات بحرانی تونستم واکنش نشون بدم . پس مدیریت بحرانم هم بد نیست !

۳ - ۵ دقیقه به کلاس مونده ٬ جناب گربه درست کنار در دانشگاه نشسته و آفتاب می گیره

و به روش نمی آره که این همه آدم از چند سانتیش رد می شند .یکی از بچه ها پاشو به حالت

لگد می آره طرفش . یه کم سرشو اون ور می کنه و محل نمی ذاره .

فکر می کنم بالاخره می ره دیگه ، می رم تا ته خیابون برمی گردم  هنوز هست .

چند بار دیگه می رم و می آم اما هست .

این دفعه خیابون بغلی رو دور می زنم . یه حدود 20 دقیقه ای رفت و آمد می کنم

که راه حلی به فکرم می رسه :

( زنگ می زنم دوستم  ، بیاد پایین اینو رد کنه .) که خوشبختانه قبل از زنگ زدنم

گربه هه می ره .

 ۲۰ دقیقه از کلاس گذشته که وارد دانشگاه می شم و متوجهم می کنند ! که استاد

نیومده .

 

 
 
   


 
 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٧  

 

چند نفر این طورین که وقتی بیشتر ناراحتن بیشتر می خندند ! 



 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٧  

کمتر از 24 ساعت پسورد وبلاگمو فراموش کردم .

 



 
90 دقیقه سیاه 1
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٧  

 

 

بیشتر این مطلب ترجمه یکی از سایت هاست .

قرار بود در نشریه دانشگاه منتشر شود که اصلا کل نشریه بر باد رفت !

.............................................. 

استاد درس می دهد و هر چه تلاش می کنید نمی توانید تمرکز کنید . در کلاس هستید و

نیستید . خاطره ی مسافرت پارسال ، شیطنت هایتان در کلاس های دیگر ، مدرسه ، کودکی و

هیچ موضوع دیگری نمی تواند سرگرمتان کند .

با ما همراه باشید تا فرمول های جدید علمی در زمینه افزایش سرعت گذشت زمان را با هم یاد

بگیریم .

 

پیشنهادهای زیر را امتحان کنید . اما ممکن است با انجام دادن آن ها خود را در دردسر بزرگی

 بیندازید !

 

1-با دوستانتان بازی کنید .اگر دوستانی در کلاس دارید که نزدیک شما می نشینند

و یک یا دو میزخالی میانتان است این کار را انجام دهید :

یک برگ از دفترتان را به شکل توپ مچاله کنید و روی میز قرار دهید . یک خودکار برداشته

و توپ را با آن به سمت دوستتان نشانه بگیرید . تنها زمانی این کار انجام دهیدکه پشت

استاد به سمت شماست . سعی کنید موقع مچاله کردن کاغذها صدای زیادی تولید نکنید .
 

2-یک کاغذ بردارید و فکرهای بکر کنید . چیزهایی تصادفی و بدون تصمیم قبلی بنویسید وقتی

کارتان تمام شد فکر کنید چطور آن ها را به رویاهای خود تبدیل کنید .


می توانید در مورد کارهایی که دوست دارید انجام دهید یا ببینید خیال پردازی کنید.


انجام دادن این مورد باعث می شود زمان به سرعت سپری شود به طوری که وقتی

به ساعت نگاه کنید متوجه می شوید مدت کلاس تمام شده و زمان آن است که به

کلاس بعدی بروید !


3- اطراف کلاس یا همکلاسی هایتان را تماشا کنید . بهتر است سرتان را روی صندلی بگذارید .

مطمئن شوید وقتی این کار را انجام می دهید ، آخر کلاس نشسته باشید .


4- کاغذی بردارید و شروع به نقاشی کنید . این کار می تواند فرصتی برای یادگیری

چیزهایی مفید هم باشد. شب قبلبه گوگل بروید و جست و جو کنید چطور می توان

نقاشی کرد چند صفحه آن را پرینت گرفته و در زمان کلاس خستهکننده ، استعداد

هنری خود را رنگ آمیزی کنید!

ادامه دارد ....





 

 

 
 
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٧